ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
389
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
همچنين ، سبب آن را كه اسبار هزار هزار دينار زر نقد فرموده بود كه بقلعهء الموت برند كه آن وقت خزانه آنجا بود ، پس وزير به سنگ درم وزن كرد [ و ] كما بيش سيصد هزار دينار از آن ميان ببرد ، و اسبار را اين خيانت از او معلوم شد ، پس وزير مرداويج را در پادشاهى طمع افكند تا اسپار را ( ؟ ) كشته شد بر دست مرداويج ، و پادشاهى او را صافى شد ، و از قزوين برى آمد و برادرش وشمگير از جانب گيلان برى آمد ، و سخت عجمى بود ، چنانك از حمام بيرون آمد سكنگبين [ 1 ] پيش وى بردند ، بر سر و روى خود ريخت ، و پنداشت كه گلابست ، روز ديگر بر خوان ، رطب پيش او آوردند بخورد و گفت خوش است ، و چندى از صحن برگرفت و گفت بگيلان برم و آنجا بكارم [ 2 ] ، پس بدان ( 253 - آ ) صفت شد كه در تدبير پادشاهى و راى صايب ثانى نداشت ، و او پدر قابوس بود ، و كردارها و احوال ايشان دراز است و مرداويج آنست كه مردم همدان را بكشت بكينهء ديلمان و سپاه ، كه مردم شهر بحشر بيرون آمده بودند و بسيارى بكشته از سپاه ، مرداويج بيامد و چندان بكشت كه پنجاه خروار شلواربند كشتگان از همدان بجانب رى بردند و اندكى مردمان ماندند در همدان ، و جماعتى از بازماندگان به حضرت بغداد رفتند بتظلم پيش مقتدر و همدان از مردم خالى شد ، و اين رسم كه زن داماد را ندهد [ 3 ] يا پدر زن از آن عهد افتاد كه زنان بسيار بودند و مردان اندك ، پس چون ماكان كاكى را حرب افتاد با مرداويج و ماكان شكسته شد ، على و حسن پسران بويى در جملهء لشكر ما كان بودند ، و ايشان را حرمتى تمام بود از عقل و كفايت ، پس هر دو برادر پيش مرداويج رفتند ، و ايشان را بزرگ داشته واجب آن [ 4 ] كرد ، از بعد مدتى كرج را بعلى بوئى [ 5 ] داد و دستورى داد تا آنجا رود ، پس على با برادرش حسن از طبرستان برى آمدند و خواست كه برى چندگاه پيش وشمگير بباشد ، چون بوئى بيامد مرداويج پشيمان گشت او را از خود جدا كردن ، پس سوى وشمگير ( 253 - ب ) نامه فرستاد تا على
--> [ ( 1 ) ] اصل : سبكتكين ؟ ! [ ( 2 ) ] اتفاقا اين كار او خوب بوده است [ ( 3 ) ] كذا و ظ : زن داماد را كابين بدهد - هديه بدهد ؟ [ ( 4 ) ] ظ : و احسان كرد [ ( 5 ) ] اصل : بوى